آیا می پندارد من بازیچه ای در دست اویم؟

 

هرگز به آغوشش بازنخواهم گشت

 

امروز برگشت، گویا هیچ اتفاقی نیفتاده

 

معصومیت کودکانه به چشمانش بازگشته

 

آمده بود تا بازهم بگوید که من همراز و همراه اویم

 

آمده بود تا بگوید من تنها معشوقه ی او هستم

 

با دسته ای گل به سویم آمد...

 

چگونه می توانم او را رد کنم ...

 

درحالیکه نوجوانی و طراوت خود را دیدم ...

 

که بر لبهایش خشک شده بود....

 

دیگر به یاد نمی آورم ، لبهایم در آتش می سوزد

 

به یاد نمی آورم که چگونه به آغوش بازش پناه آوردم

 

و خود را در سینه ی مهربانش پنهان کردم

 

M * M

 

مانند کودکی که به آغوش مادرش بازمیگردد...

 

از او استقبال کردم و در آستانش به رقص در آمدم...

 

حتی لباسهایم نیز از شور وجود او به رقص آمده بودند...

 

گفتم که .......... و ساعت ها بر شانه اش گریستم...

 

ناخودآگاه دستان خود را در دستانش آرام یافتم...

 

همانند گنجشکی کوچک در آشیانه...

 

 

M * M

 

تمام ناراحتی هایم را در یک لحظه فراموش کردم

 

اصلا چه کسی گفته که من از او ناراحتم؟

 

بارها گفته ام که دیگر نزد او بازنخواهم گشت... اما برگشتم

 

چه زیباست بازگشتن من...

 

* * * * * *

 

تشکر از همه دوستای عزیز که به ما لطف داشتند واز پست قبلی استقبال کردند